ماهی که برنیامد
به نو کردن ماه بر بام شدم/ با عقیق و سبزه و آینه/ داسی سرد بر آسمان گذشت/ که پرواز کبوتر ممنوع است/ صنوبرها به نجوا چیزی گفتند و گزمگان به هیاهو تیغ در پرندگان نهادند/ ماه برنیامد.
و در ذهنم همچون دیوانگی آن را تکرار می کردم. از این رو با خودم گفتم که بازگشتم را به دنیای مجاز اینگونه آغاز کنم، یعنی در رثای شعری از شاملو که وصف آنهایی است که در روز سرد و بارانی ۱۶ آذر اندکی از راه را رفتند:
این شعر داستان کبوتری است که به شوق تازه شدن ماه سر پرواز دارد و تا پشت بام خود را می رساند، اما در ادامه حرکت یک داس که نشانه نهی از پرواز است و اخطار بریده شدن سر کبوتر او را از ادامه پرواز باز می دارد و ...به این ترتیب ماه بالا نمی آید .
کبوتر را می توان نماد آزادی و صلح دانست و پرواز نیز که خود رهایی است. در عین آنکه کبوتر ما با عقیق که نشانه ایمان است، آینه که نماد نور و روشنی و سبزه که نماد زندگی است همراه بود. صنوبر ها که قامت بلندی دارند در زمزمه چیزی گفتند و گزمگان، پاسداران تاریکی و عمله های ظلم و جور نه به سکوت که به هیاهو و داد و بی داد، با هزار گستاخی در پرندگانی که تنها به قصد نو کردن ماه به پرواز درآمده بودند، تیغ نهادند و این گونه شد که ماه برنیامد. ماه روشن و امید. ماهی که می توانست اندکی از تاریکی شب بکاهد. و همه این اتفاق ها در شب می افتد که به قول نیما هست شب، آری شب!.
